سلام دوستان
در روز چهارشنبه تاریخ 1394/08/06 ساعت 7:30 صبح در بیمارستان لقمان تهران مادرم فوت شد ما تا رسیدیم بیمارستان ساعت نه و نیم شد خواهرانم اونجا بودند همه اونجا جمع شدیم خیلی ها اومدند بیمارستان بعد همه رو جمع کردیم خونه روز خیلی سختی بود برادرم مجتبی مشهد بود بهش خبر دادیم اون هم به همه اطلاع رسانی کرد. من برگشتم بیمارستان برای ترخیص مادرم با من رضا پسر پسر خاله پدرم بود خدا خیرش بده تو سخت ترین شرایط کنار من بود. مجتبی سریع برگشت تهران تا ظهر تهران بود. نمی دونم اون روز چطور گذشت همه فامیل داشتند از مشهد و اهواز و کرج می اومدند همه ما گریه می کردیم و اشک می ریختیم .آخه تا عزیزترین کسامون رو از دست ندیم این حال و درک نمی تونیم بکنیم . خلاصه حال بدیه . همه اومده بودند خونه مادرم برای عرض تسلیت ما هم پیگیر بنر و آگهی و هماهنگی مسجد بودیم . مسجد برای جمعه خیلی سخت گیر می اومد خلاصه با هزار سختی ومشقت مسجد جامع شهرک غرب تونستیم هماهنگ کنیم. برای سالن غذا خوری هم خیلی سخت شد چون رستوران ها پر شده بود . خلاصه با هر سختیی رستوران و مسجد و بعدش هم آگهی رو آماده کردیم بنر ها رو زدیم . ما شب منزل برادرم بودیم من آن شب تا صبح نتونستم بخوابم آخه قرار بود تلقین مادر مرحومم رو در داخل قبر من بدم . شب خیلی سختی بود . هم گریه می کردم و هم نمی تونستم بخوابم . ما برای روز تشییع قبلا برنامه ریزی های لازم رو انجام داده بودیم . هر کسی می دونست باید چه کار بکنه . هر کدوم از برادرام مسوول یک کاری بودند . ولی من شب توسل به آقا اباعبدالله کردم خدمتشون عرض کردم آقا مادرم گریه کن روضه هاتون بوده من نمی تونم مدیریت مراسم روانجام بدم خودتون مدیریت مراسم هاشون رو انجام بدین. آخه من وصی مادرم بودم با اینکه از برادرانم کوچکتر بودم. صبح زود برادرم مجتبی رفت بهشت زهرا به همراه امیر حسین پسر پسر داییم سریع اولین نفر مامان شسته بودند. چون از روز قبل از بیمارستان به بهشت زهرا آورده بودندش. ما ساعت هشت ونیم صبح پنج شنبه همه ما بهشت زهرا بودیم تا ساعت نه و نیم اولین شخصی که شسته شده و تغسیل شده بود مرحوم مادرم بود اون روز روز پنج شنبه بود هوا بارونی بود مامان رو شسته بودند ساعت نه و نیم آوردنش برای نماز . قبلش از شوهر خواهرم حجت الاسلام و المسلمین حاج آقا پناهی بروجردی خواهش کردیم نماز مادرم رو ایشون بخونند آخه مامانم دوست داشت دامادشون براش نماز بخونه و هین طور هم شد . مطلب جالبی که می خواستم بگم این بود که برای نماز ، که مامان رو آوردیم محلی که نمازمیت رو می خوندن انگار برای ما قرق شده بود هیچ کس نیومد داخل و هیچ کس نرفت . رفت و آمدی نبود همه چیز ساکن بود نماز رو که شوهر خواهرم می خوندند آنقدر صدا رسا و واضح بود انگار بلند گو براشون گذاشته بودند . عجب نمازی شده بود شوهر خواهرم چنان با تمام وجود نماز رو خوندند که همه متاثر شده بودند همه می تونستند با ایشون نماز میت رو بخونند وقتی نماز مادرم داشت تمام می شد اونقدر با تمام وجود عفوک عفوک عفوک را گفتند که هنوز صداشون تو گوشمه ... موقعی که نماز تموم شد پسر داییم حاج ابوالفضل کفن رو باز کرد روی مادرم که باز کرد حال همه ما دگرگون شد آخه چون مادرم سکته مغزی کرده بود و با آب گرم شسته بودنش خونریزی نموده بود صورت مادرم پر خون شده بود . آه چه صحنه درد آوری بود . حال همه ما خراب شد من دیگه ولو شده بودم پاهام رمق نداشت نای راه رفتن نداشتم با خودم می گفتم دیگه چطور می تونم تلقین و من بدم دیگه نا ندارم خدایا خدایا خدایا دیگه نمی تونم بقیه اش رو تعریف کنم .... برای بعد
سوابق حرفه ای حسابداری مصطفی اعتمادنیا...
ما را در سایت سوابق حرفه ای حسابداری مصطفی اعتمادنیا دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 160 تاريخ: دوشنبه 26 مهر 1395 ساعت: 21:31